تبليغاتX
حضور بی‌محابا

حضور بی‌محابا

یک

عزیزم برات متاسفم. از وقتی رفتی تو قلبم اون تو تنهای تنهایی.
+ نوشته شده در  ساعت 8:16  توسط سبزینه  | 

داریم

توی این تابستان داغ ناگهان باران تندی گرفت و دانه های باران به درب کوچه می خورد انگار کسی با عجله و تند تند به در بکوبد. بعد از مدتها صدای باران و بادی که پنجره را به هم می کوبید مرا دوان دوان به سمت در کشاند. در کوچه را باز کردم. پسر بچه ای که با دیدن من ایستاد و گفت:

--- خاله بارون میاد

** آره عزیزکم. دیگه کم کم داره پاییز میشه و هی بارون داریم

--- مام مینی بوس داریم

انگشتش هنوز به سمت مینی بوس قرمز باباش بود که دم در خانه شان پارک بود که دیوانه خودش را به دم در رساند

+ نوشته شده در  ساعت 22:40  توسط سبزینه  | 

یک مرداد اومده

هيس! آروم .

آروم باش

بعد از اين مرحله، مرحله اي وجود نداره.

لازم نيس از اينجا رد بشي تا دستت به سقف آسمون برسه. چون دستت هميجوري ام به سقف آسمون هست.

نميخاد بيخود تلاش كني زندگي رو بهتر كني. چون زندگي همين طوري بهتر هست.

فقط يك راه داره. و اون اينه كه بفهمي.

بفهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

بفهم عزيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم

بفهم الاغ جون!

بفهم، ميزنم تو سرتا.

پ.ن1: بعد از هيچي، يه هيچي وجود داره

پ.ن2: بعد از هيچي، هيچي وجود نداره

پ.ن3: تولدت مبارک عزيزم

+ نوشته شده در  ساعت 11:5  توسط سبزینه  | 

باور

کافیه فقط باور کنی.

بقیه شو نمی دونم چی میشه.

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط سبزینه  | 

1379

همیشه فکر می کردم آدمی از یه جایی شروع میشه. تازه احساس می کنم آدمی از هیج جا شروع نمی شه.
+ نوشته شده در  ساعت 8:58  توسط سبزینه  | 

24 ساعت

بنا به دعوت شوهر عزیزم که مطمئناْ توسط گروهی از دوستان بیکارش اغفال شده و برحسب وظیفه و ضمن عدم علاقه به این بازی برای جلوگیری از هرگونه اتفاقات ناخواسته در زندگی مشترک به این بازی تن در می دهم:

اولاْ: تبریک می گم به کسی که اولین نفر بوده این سوال کلیشه ای به ذهنشون رسیده.

ثانیا": اگر قرار بود ۲۴ ساعت تا اتمام مونده باشه به کارایی می پرداختم که اگر قرار بود تا ابد زنده باشم.

+ نوشته شده در  ساعت 16:6  توسط سبزینه  | 

نوح

دانشمندان کشف کردن که مهربون بودن عمرو زیاد می کنه، کلاسهایی هم برای آموزش مهربونی تو سرتاسر جهان، دایر شده و کلی خواهان داره.

آدما دنبال عمر زیادن نه مهربونی.

+ نوشته شده در  ساعت 22:56  توسط سبزینه  | 

شوخی با انتها

.

.

.

.

.

.

.

.

یعنی چی می‌شه آخرش؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:35  توسط سبزینه  | 

دخترک 5000 دلاری

پسرک در حالی که طلایی گندم را به موهای دخترک پیوند می‌زد دستش را سایه بان چشمانش کرد چشمهایش را گشاده‌تر کرد تا عمق چشمان دخترک را ببیند.

دستهایش را با مهارت تمام به صورت دخترک کشید گویی که سطح پوستش را زندگی می کرد.

مانده بود ارتباط خورشید و گندم، اما کسی در آن نزدیکی پولهایش را می‌شمرد.

تمرکز پسرک به هم می‌خورد اما تمام تلاشش را می‌کرد و می‌دانست نتیجه خواهد داد.

دامن دخترک را سرشار از گل های زرد کرده بود و ترکیب تمام اینها با هم، چشمان پسرک را راضی می‌کرد.

.

.

آخرین چیز مانده بود هنوز!

این تابلو را می توانست بفروشد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط سبزینه  | 

دیدمت

 تو!

 یک حضوری

 بی محابا

 

 ندیدمت

 و

 در چشمهایم بیداد می کنی

 

 

 

 وقتی صدای من در صدای تو لبریز می شود

 شکوفه، در جشن ریزش آسمان تاج می شود بر درخت

 

 

 

 و من، تصویر زنده درخت و تو، تصویر زنده درخت

 

 

 

 وقتی زمین از رویش ویرانی، بر خویش می لرزد

 من در جای جای دست تو گل می کارم

 و تو برای کویر از پرنده خواهی گفت

"Sea Breeze I" Print

 

پ.ن۱: اوّل

+ نوشته شده در  ساعت 19:40  توسط سبزینه  |